امشب خیلی محسوس و یهویی همه چیو ول کردیم و زدیم بیرون.بدون اینکه لباسی بپوشیم،در بدو خروجمون دیدیم همسایه رو به رویی آتیش روشن کرده.جوگیر شدم و دویدم سمتش...میخواستم بپرم که...ترسیدم و بصورت اریب از کنار اتیش رد شدم. اونقد خندید بهم که نگو و نپرسمسیر پیاده روی پیست رو انتخاب کردیم و به سمت پیست رفتیم...از پشت یکی از کوچه ها میون بر زدیم و رسیدیم به یکی از خیابون هاالکی الکی کلی چرخیدیم توی کوچه ها و از شادی و ترقه بازی بقیه دیدن کردیم.اولین سالی بود که همچین شبی میرفتم بیرون.لحظه های یواشکی دیدیم و هیچی نگفتیم و فقط گه گاهی نگاهم میکرد و لبخند میزد.یه جاهایی دلم میخواست دستشو بگیرم و بهش قوت قلب بدم، ولی...میدونستم دلش گرفته و هر کاری کردم نشد از ته دل بخندونمش.فک کنم دو ساعتی توی کوچه و خیابون بودیم. کسی مزاحممون نشد. یه جاهایی هیجان زده میشدم و کودک درونم فعال میشد. واکنش بدی نشون نمیداد فقط از ته دل بهم میخندید و منم ته دلم خوشحال میشدم.سر راه رسیدیم خونه خانم کمالی و دیدم با بچه هاش داره آتیش بازی میکنه.به جمعشون ملحق شدیم و دوتایی مشغول گپ زدن شدیم.نیم ساعت بعد ازشون خداحافظی کردیم و تهش هم یادمون رفت از کارن بوس پیس پیسی بگیریم.دوباره مسیر پیست رو انتخاب کردیم و برگشتیم....وقتی رسیدیم هر دو حالمون گرفته بود و خیلی خوب خبر داشتیم از دل همدیگه.این بشر خوبش واقعا خوبه، بدش هم واقعا نفرت انگیز و بده.اینبار خیلی خوب درکش میکنم ولی کسی نیست درکش کنه. و این خیلی بده.بیش از حد برای من بال بال میزنه، گاهی وقتا از کوره در میره و فقط منم که میتونم کنترلش کنم.کمی حرف زدیم و دردودل کردیم. سرش خیلی تو گوشیه که بهش حق میدم چون تنهایی این بلارو سرش اورده.خیلی اذیت میشم ولی هیچی نمیگم.
بهم گفت کمی زندگی کن. برای خودت باش. اینقد وقت نزار برای بقیه. برو کلاس سازت رو ادامه بده. به ورزش مورد علاقه ات برس. کلاسهای طراحیتو ادامه بده.جوری جدی گفت که ته دلم قنج رفتم براش. لبخند زدم و خوشحال شدم از اینکه یک نفر هم به فکر منه و براش مهمه.پ.ن : دیگه با این دو سه سالش کنار اومدم و قبول کردم....سپهر همیشه بهم میگفت : آدم خوب وجود نداره مگه اینکه خلافش ثابت بشه.راست میگفت. اونموقع نفهمیدم ولی حالا خوب درکش میکنم.پ.ن دوم : هر آدمی باید یه رفیق مثل آرمان داشته باشه. نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۱ساعت
3:9 توسط ...| |